شنبه ۱۹ ژانویهٔ ۲۰۰۸

دانشجويان و همه آزاديخواهان را آزاد كنيد



اگر هزار قلم داشتم
هزار خامه كه هر يك هزار معجزه داشت
هزار مرتبه هر روز مي‌نوشتم من
حماسه‌اي و سرودي به نام آزادي
...

ما يه جو شانس هيچ وقتي نداشتيم

بعد هزار سال تصميم گرفتم بيايم و در فضاي مجازي بنويسم. فكر كردم كجا بروم بهتر است؟ بلاگر را انتخاب كردم تا خيال كنم امن‌تر از وبلاگهاي فارسي است و من مي‌توانم با فاصله‌ گرفتن از اين خودسانسوري نشسته در رگ و پي كارمندي‌ام راحت‌تر بنويسم. اما دردسرهاي بلاگر براي خط و زبان فارسي معرف حضور همه هست!
ديروز با  كلي بدبختي و با سوادي كه ندارم نشستم و بلاهايي سر تنظيمات قالب اينجا آوردم تا مشكل فونت و نوشتن از راست به چپ و جابجايي علائم نگارشي برطرف بشود و شد هميني كه مي‌بينيد اما...
بعد سه ساعت ور رفتن با اين كدهاي به زبان كفار متوجه شدم بلاگر سرويس زبان فارسي را هم به ساير سرويسهاي خود اضافه كرده! بله درست است، همين ديروز و بعد از جان كندن‌هاي من. يعني كل زحمات بنده كشك!!
البته حاضر بودم به خاطر آسودگي ساير وبلاگ نويسان وطني اين مردم‌آزاري بلاگر را ببخشم اگر بيچارگي‌هاي بعدي عارض نمي‌شد؛
تنظيمات بلاگر براي تغيير در قالب صفحات كار نمي‌كرد و نمي‌شد (نمي‌توانستم) لينكي بگذارم.
البته امروز با صرف وقتي بيشتر از ديروز يك كارهايي كردم اما به گمانم تا من بيايم و مهندس بشوم هيچ اتفاقي كه نيفتد كانون گرم يك خانواده از هم مي‌پاشد.
منظورم خانواده خودم است! باور مي‌كنيد عيال همين الان آمد بالاي سرم و مدتي هم به صفحه مونيتور خيره شد؟!  يك چيزي هم گفت كه رويم نمي‌شود اينجا بنويسم ...
اي هزاران هزار خواننده وبلاگ من! برايم دعا كنيد!!
حالا با اجازه مي‌روم تا به عيال ثابت كنم حرفش اصلا درست نبوده!

پنجشنبه ۱۷ ژانویهٔ ۲۰۰۸

دو سه دور پارچه سفيد و سياه به جاي مغز و شعور

چند روز قبل، تازه از سر كار آمده بودم و مشغول سورچراني در آشپزخانه بودم كه عيال صدايم زد و پاي تلويزيون احضارم كرد. وقتي آمدم ديدم گزارشگر تلويزيون دارد از حال شيخ جليل‌القدري استفسار مي‌كند و عده‌اي آخوند و آخوندك و شبه آخوند هم ذكر خيرش را مي‌كنند و خلاصه بساطي است.
عيال درآمد كه مي‌شناسيش؟ از عالمان رباني است كه به اغما رفته و در بستر مرگ افتاده
گفتم از كجا بشناسم؟
اما چون هر هزار سال يكبار گذارم به تلويزيون مي‌افتد، چند لحظه‌اي ايستادم و گزارش را نگاه كردم. خودشان داشتند مي‌گفتند جنابش در كماست اما يك آخوندك احمق داشت توضيح مي‌داد كه حضرت علامه در اين شرايط هم به نماز اول وقت فكر مي‌كند. حالا چطور او اين را فهميده؟ خدا مي‌داند.
وقتي جناب مرحوم شدند و عكسشان را زيارت كردم يادم آمد كه مي‌شناسمش عيال را صدا زدم كه بيايد ويدئويي را كه قبلا از يوتوب دانلود كرده بودم ببيند و او هم بشناسدش؛ همان تكه‌ مشهوري كه به «اي كاش من هم دختر بودم» مشهور شده و بعنوان ويدئو خنده‌دار روي بعضي سايتها و خيلي از موبايلها هست.
سخناني پر از بغض و كينه و حماقت. پر از كوته فكري. پير خرفتي كه هيچ دركي از انسان و مقولات انساني ندارد. كفش گم شده را بازار سيد اسماعيل آدرس مي‌دهد، موتور گم شده را دروازه غار و دختر گم‌شده را جاده هراز.
لودگي و اطوار عجيب و غريب شيخ وقتي دارد ترمز زدن تاكسي‌ها را براي دختران با لباسهاي سفيد (لباس سفيد جرم كمي نيست!) تعريف مي‌كند حتي براي پسران نوجوان و تازه بالغ هم برازنده نيست.
اگر توانستيد ويدئو را ببينيد تا شما هم مثل من و عيال فاتحه بارانش كنيد!

چهارشنبه ۱۶ ژانویهٔ ۲۰۰۸

آمار؛ گرفتاري اين روزهاي رييس، اداره و ما

براي آن كس كه از بيرون به ادارت دولتي ايران نگاه مي‌كند پارتي‌بازي و رشوه ستاني شايد همچنان اصلي‌ترين تعريف و معيار نخست شناسايي اين ادارات باشد، اما براي كارمندي مثل من كه چند سالي است درگير مناسبات داخلي يكي از آنهايم، جاكشي و پا اندازي كلمات گوياتري براي توصيف ساز و كار ادارات مملكت گل و بلبل اسلامي‌مان است.
به نظر شما كارشناس ارشدي كه گزارش من كارمند دون پايه را دستكاري مي‌كند تا عدد و رقم بهتري به رييس اداره بدهد چه كاري جز جاكشي مي‌كند؟
كار رييس اداره‌اي كه او هم آمار و ارقام گزارش مزبور را دستكاري مي‌كند و تحويل وزير مي‌دهد چه اسمي دارد؟
وزيري كه ارقام باز هم دستكاري شده را به اطلاع امت شهيدپرور مي‌رساند دارد زحمت چه جور كاري را مي‌كشد؟
در آستانه دهه مبارك فجر و موسم ارائه آمارهاي پيشرفت و ترقي مملكت اسلامي، نظر كارشناسي دادم كه مقايسه آمارهاي امروز (دوباره بگويم كه همين‌ها هم واقعي نيست؟) با سي سال قبل و پيش از انقلاب درست نيست. در دنيايي كه دارد روز به روز تغيير مي‌كند، حتي خنك و بي‌معني است. جواب دادند: توقع داري اين آمارها را با كي و كجا مقايسه كنيم؟ گفتم با كشورهاي در حال توسعه در زمان حال. رييس اداره سريع جواب داد: مگر بستر فعاليت ما با آنها يكي بوده؟ مگر شرايط يكسان داشته‌ايم؟ بخاطر سياستهاي غلط رژيم سابق ...
عجب خنگي هستم من؟! به اين يكي فكر نكرده بودم!
البته يادتان باشد خنگ‌هايي مثل من در اين جلسات در اقليتند. مثلا كوتوله‌اي كه كنار دست من نشسته بود، همين رييس قسمت، از شدت زياد فهميدن سرش روي گردن بند نمي‌شد. اصلا به خاطر همين فهم است كه اگرچه بعد از من آمده و مدركش پايين‌تر از من است، اما رييس است و حقوقش كلي بيشتر
راستي صداي خوبي هم دارد و پاي هر مناسبت فيض مي‌رساند و ثواب مي‌برد: تقبل‌الله

یکشنبه ۹ دسامبر ۲۰۰۷

سرآغاز

ياد روزهاي درس و مدرسه بخير! مي‌نوشتيم و مي‌نوشتيم تا درد سرانگشتانمان به ساعد و آرنج مي‌رسيد اما تحملش مي‌كرديم تنها به يك دليل، مي‌دانستيم تمام مي‌شود، لااقل براي آن شب. آن وقت بود كه با خيال راحت سر بر بالش مي‌گذاشتيم و خواب راحت مي‌كرديم.

...

مدتهاست خواب راحتي نكرده‌ام. درد انگشتان سراسر وجودم را گرفته و هرشب كابوس تنبيه فردا را مي‌بينم! وحشت‌زده از خواب مي‌پرم و به تمام نشدن اين مشق‌هاي بيهوده فكر ميكنم. اغلب باز هم مي‌نويسم اما هرچه بيشتر نوشتم و اينسوتر آمدم نااميد و نااميدتر شدم.
از مشق‌نويسي بيهوده خسته‌ام.
آمده‌ام كمي حرفهاي مشتيانه بزنم شايد در مستي مشتي‌گري فراموش كنم بعضي چيزها را

...
..
.